هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

منه خوشتیپو نگاه

فدای اون خنده هات بشششششششششششم من قربون اون موهای (به قول خودم خولوشی) خروسیت برررررررررررررررررم من این قربون صدقه ها که نوشتم ؛ همشو مامانی نثارررررررم کرده   فدای اون خنده هات بشششششششششششم من قربون اون موهای (به قول خودم خولوشی) خروسیت برررررررررررررررررم من این قربون صدقه ها که نوشتم ؛ همشو مامانی نثارررررررم کرده   /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// آخه مامان و بابا جونم مگه شما نمیدونید من یه زمانی بزرگ میشم و دستم به پریز برق میرسه ؛ آخه چرا پریزای برقتون اینقدر پائین نصب کردید که هنوز اینجانب یه سالم نشده بود دس...
6 آذر 1391

هانی در شهریور ماه

  سلام دوستای گلم یه وقت فکر نکنید چشام ضعیف شدن نه ؛ این عینک رو شوهر خالم واسه چند ثانیه گذاشت رو چشام تا یه عکس مهندسی ازم بگیره بنظرتون بیشتر به تریپ دکترا میخورم یا مهندسا  عصر یکی از روزهای شهریور ماه ؛ آماده شدم که با مامان و بابایی بریم بیروووووووون بعد از کلی گشت و گذار با بابا جونم رفتیم ساندویجی که یه چیزی بخوریم ؛ منم مثل همیشه شروع کردم شیطنت بازی و بابایی مجبور شد موبایلش بده در اختیار من که کارتون گوسفند باهوشو تماشا کنم وقتی دارم کارتون گوسفند باهوشو نگاه میکنم ؛ مدام خنده رو لبامه بمب هم منفجر بشه نمیتونه منو از جام تکون بده به این میگن علاقه اینجا مطب دکتر منصوری (او...
6 آذر 1391

هانی و یه مسافرت کوچولو

با بابا جونم ؛ مامان و خاله ی مهربونم داریم میریم مسافرت توی راهیم ؛ ساعت 4:30 صبح حرکت کردیم و چشام پر از خوابه وسط راه پیاده شدم یه آبی به سر و صورتم بزنمممممممممممم رسیدیم استراحتگاه یه خستگی در کردیم و بعد رفتیم بیرون واسه خرید خب اومدیم یه سری خوردو خوراکی بخریمممممممم هرچه توی بلندگو اعلام کردند : تصویر و فیلمبرداری توی پاساژ ممنوعه ولی خاله جونم هی از ما عکس مینداخت  نه فایده نداره بهتره خودم برم و از نزدیک به خاله جونم گوشزد کنم که عکس نگیر ممنوعه یه وقت دیدی واسه همین عکسا ما رو از پاساژ بیرون کنن مامان و بابا هر کاری کردم که من پیتزا بخورم از پسم بر نیومدن دلم میخواست ...
6 آذر 1391

خاک بازی

سلام دوستای گلم اومدم پیشتون با یک عالمه عکس و خبر البته بخشید که دیگه مثل قدیما نمیتونم سر وقت وبلاگمو بروز کنم و این عکسایی که میزارم مال هفته ی پیشه کجا رفتید نترسید این عکس شیطون نیست این منم که توی خاکا شیرجه رفتم و الان این شکلی شدم اون شب زن دایی ما رو دعوت کرده بود واسه شام لب دریا و دسته جمعی با  دایی و خاله و ... بقیه خانواده رفتیم لب دریا و بخاطر من نتونستن درست لب دریا بند و بساطشونو پهن کنن و یه مقداری از دریا فاصله گرفتن تا من چشمم به دریا نیفته چون اگه دریا رو دیدم تا خودمو توی دریا نمی انداختم ول کنشون نبودم  ما اینیم دیگه عاشق دریاییم خب حالا که از دریا فاصله گرفتم یه سرگرمی دیگه واسه خودم ...
6 آذر 1391

یه زره از شیطنت های هانی کوچولو

حرکات ژیمناستیکی   پا گذاشتن توی کفش دیگران   دستکاری موبایل دیگران   حروم کردن دستمال کاغذی بی زبون   دست زدن به پریز برق   پریدن روی مبل و در آخر دعوا شنیدن از بقیه و ناراحت شدن   تشنگی بعد کلی شیطنت تا منو از یه کاری باز میدارن میرقتم سراغ یه خرابکاری دیگه ای همه توی این موندن که من چیزی به اسم خستگی میشناسم یا نه   تازه بعد از اون همه کاری که انجام دادم با بابایی رفتیم بیرون واسه خرید خستگی چیه دیگه   این منم دارم یه چیز خوشمزه میخورم مامانی بگیر؛ سیر شدم دیگه   اینم حرکت من م...
6 آذر 1391

هانی با مامانی رفته سرکار

  دست همکارای مامانی درد نکنه که حسابی ازم پذیرایی کردن و مواظبم بودن و یه سیستم بهم دادن که بشینم باهاش فیلم کارتون ببینم تا مامانی راحت به کارش برسه  حسسسسسسسسسسسابی بهم خوش گذشت   بعد از کلی بازی و مشاهده فیلم کارتون ؛ همونجا خوابم برد . چه خواب نازی کردممممممممم هرکی این عکسو ببینه حتما خوابش میگیره   اینجا منو دوستام داریم یه زمین زراعتی رو واسه کاشت جدید آماده میکنیم     چه لبخند ملیحی ببینید دخترا چه ذوقی واسه دیدن عکسام دارن   ...
6 آذر 1391

هانی در هوای بارانی

بدو بدو ادامه مطلب امروز 91/08/30 برای اولین بار من شاهد بارش آب از آسمون بودم . خب من چه میدونم بارون چیه تا بحال بارون ندیده بودم و پارسال که من نی نی بودم بارون اومده بود ؛ اون وقتا من هوش و حواس درستی نداشتم که تشخیص بدم این بارونه یا شیر حموم بازه مونده امروز بارون همراه با رعد و برق شدید بود یه نمه از رعد و برق ترسیدم ولی اونقدر از بارش بارون ذوق زده شده بودم  که دیگه زیاد به رعد و برق اهمیت نمیدادم مامان و بابایی سرکارن و من پیش مامان بزرگم هستم ؛ مامان جون زورکی منو گرفته بود که نرم زیر بارون خیس بشم منم به بارون خیره شده بودم و همش توی این فکر بودم که الان حیاط خونمون  پر از آب میشه که منم بتونم توش شنا ...
6 آذر 1391

هانی در عید قربان

سلام دوستای گلم  عید قربان رو به همتون تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک میگم هرچند دو روز از عید قربان گذشته ولی از قدیم گفتن : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست سلام دوستای گلم  عید قربان رو به همتون تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک میگم هرچند دو روز از عید قربان گذشته ولی از قدیم گفتن : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست چه آب گوارایی خداوندا از اینکه این آب گوارا به ما عطا کردی سپاسگزارم وای هندوووووووووووووووووووووووونه شما که میدونید من عاشق هندونم  پسرخالمو نگاه کنید دلش آب شده واس...
6 آذر 1391

گرفتن هانی ازشیر مادر (لالا)

سلام دوستای گلم توی این چند وقتی که نبودم اتفاقای خیلی بدی واسم افتاده  اونقدر لا لا لا گفتم که آخرش لا لا رو ازم گرفتن . مامان بزرگم و بقیه دست به یکی کردن و مامانی رو وادار کردن که منو از شیر بگیره ؛ آخه خدا رو خوش میاد هنوز دو ماه و ده روز دیگه من فرصت دارم که شیر بخورم ولی اونا این فرصتو از من گرفتن البته مامانی دوست نداشت دو سالم نشده منو از شیر بگیره ؛ چون بهش گفته بودن اگه منو از شیر بگیره هم بهتر غذا میخورم و هم خوابم تنظیم میشه البته مامانم حق داره ؛ من هرجا بریم واسم فرقی نداشت تا یاده شیر می افتادم میگفتم مامان لا لا ؛ توی مهمونی ؛ عروسی ؛ بازار هر جا که گرسنم بشه اول باید لا لا میخوردم بعد خوراکی و حتی ب...
6 آذر 1391